حمید داوود آبادی در فیسبوک نوشت:

http://www.jahadi.ir/images/stories/titr-1/pr/009_davood-abadi/%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DB%B1.jpg


این خاطره تلخ، سیاه و سخت را می نویسم که فقط:
پیشکسوتان جنگ که رفتند با آقای هاشمی رفسنجانی بیعت کردند تا ... ، بخوانند.
همه روسای قدیم و جدید بنیاد شهید و جانبازان: مهدی کروبی، میرحسین موسوی، محسن رفیقدوست، محمد فروزنده، نصرت الله کاشانی، حسین دهقان، مسعود زریبافان و آقای سیدمحمدعلی شهیدی بخوانند.
جانباز اصلاحات سعید حجاریان که رنگ جنگ و جبهه ندیده! از عالی ترین امکانات یک جانباز بهره مند است، بخواند.
فائزه خانم و آقامهدی هاشمی قبل از سفر زیارتی لندن بخوانند.
آقازاده هایی که به لطف خدمات ارزنده پاپاشون، عازم دیار فرنگ شدند و سکنا گزیدند، بخوانند.
بابک زنجانی میلیاردر افسانه ای و همه مختلسین و بدهکاران کلان بیت المال بخوانند.
محمودرضا خاوری مدیرعامل بانک ملی ایران، همراه با همه دوستانش در اختلاس 3000 میلیاردی بخوانند.
همه زحمتکشان و وطن نپرستان سیاست و کیاست، با تابعیت دوگانه انگلیس و کانادا، بخوانند.
همه دوستان و عزیزانی که با ریاست بر سازمانها و بنیادهای مختلف و متنوع، دغدغه فرهنگ دارند، و بودجه های ... میلیاردی خرج سلایق فرهنگی، شخصی ونفسانی خویش می کنند و نام ... بر آن می نهند، بخوانند.
همه آنانی که در جشنواره های شب، روز و ماهانه و هفتگی سینما، تلویزیون، دوستانه و خانوادگی، تجلیل، تحمیل و زرباران می شوند، بخوانند تا سکه هایشان حلالشان شود!

فقط خواهش می کنم و التماس دارم، جانبازان و خانواده هایشان نخوانند.
مخصوصا اونایی که دختر دارند.
خواهش کردم نخونید دیگه!

آن که هم فهمید، هم نفهمید!
از نوشتن این خاطره تلخ و سخت، هیچ منظور سیاسی در میان نیست!
نه کوبیدن چپ، و نه تبرئه راست!
اصلا نه اینها به "قهرمان" خاطره ربط دارند، و نه او به آنها!

خبری بود که نام و تفصیل آن، سال 76 در نشریه شلمچه منتشر شد.
از آن سال تا این لحظه، همچون بغضی سخت، چون گاز خردل، گلویم را می سوزاند و آتشم می زد.
دارم می ترکم. اشک دارد خفه ام می کند. کشنده تر از گاز سیانور!
این را فقط و فقط نوشتم، که خودم را سبک کنم و بس!

تلخی اش، گوارای وجود مسئولین امر که ساعتی قبل از اتفاق، او را دیدند و خندیدند و تمسخر کردند!

برای آن جانباز مظلومی که شاید فقط من او را شهید بخوانم و بس!
نمی دونم کجا، ولی توی جنگ مجروح شده بود. زخم سخت برداشته بود. اون قدر که مسئولین تهران نشین بنیاد جانبازان، او را هم لایق یدک کشیدن عنوان جانبازی دانسته بودند!
حالا عقربه ترازوی دیجیتالی شان خیلی بالا نرفته و درصد جانبازی او را پایین تعیین کرده بود، تقصیر من نیست!
باید از آن پرسید که جانبازی را کیلویی تعیین می کند!

این که مثلا او کجا و چه کرده، چه حماسه ای آفریده و چقدر دشمن را به خاک مذلت نشانده، اصلا مهم نیست! مهم این است که ترازو تشخیص می دهد درصد او بیش از این نیست!
همین بود که یکی از همینها، دستش از آرنج قطع شده بود، باید مجدد می رفت درصد بزند و رفت.
با تعجب به دست قطع شده اش می نگریست و تلخ می گفت:
ده درصد از جانبازی من کم کردن، می خوام ببینم دستم چند درصد رشد کرده؟ اگه این جوری باشه به امید خدا تا چند وقت دیگه دستم کاملا درمیاد و دیگه جانباز محسوب نمیشم!

اونم همین مشکل هارو داشت.
درصد جانبازی.
جانبازی و فداکاریش کم نبود، درصدی که شهری ها و دنیایی ها براش تعیین می کردند، کم بود.

سال 78 بود.
همه از چپِ چپ گرفته تا راستِ راست! در گیر و دار بازیهای سیاسی، کوی دانشگاه، و ...
دیگه رمقی برای دیدن او و امثال او برای هیچ مدیری باقی نمی موند!

یک دختر 13 ساله داشت. دستش رو گرفته بود و راه افتاده بود توی بنیاد جانبازان.
از این اتاق به اون اتاق. از التماس به این رئیس، خواهش از آن رئیس.
چی می خواست؟
مجوز واردات چای از خارج؟
مجوز صادرات نفت عراق؟
مجوز ساخت برج فرمانیه؟
مجوز آژنس هواپیمایی؟
مجوز ....؟
نه بابا. اصلا گروه خونش به این حرفا نمی خورد! که اگه می خورد، تا آخر جنگ حداقل فرمانده گروهان می شد! نه این که یه بسیجی رزمنده ساده باشه!

- چیه عزیزم؟ امرتون رو بفرمایید بنده در خدمتم.
- من ... چیزه آقای رئیس ...
- چیه؟ خونه می خوای؟
- خونه؟ نه بابا.
- پس چی؟ ماشین می خوای؟
- ماشین چیه آقا، من دوچرخه ام بلد نیستم ببرم.
- پس چی؟ حتما زمین می خوای!
- زمین خدا که همه جا هست! من وام می خوام.
- وام؟ خب بگو عزیزم. چقدر می خوای؟
- پنجاه هزار تومان.
- خب کارت جانبازیت رو بده ببینم.
- بفرمایید.
- ای وای. نه دیگه نمی شه. شما درصدتون پایینه، به وام پنجاه تومنی نمی رسه!

آره فقط 50 هزار تومان وام می خواست.
پول توجیبی یکی دو ساعت بچه های نانازی که باباشون ... ره!
مجبور بود. گیر کرده بود. نداشت. بهش می گفتند موجی. می ترسیدند بهش شغل بدن.
خب حق هم دارن. موجیه و خطرناک.

یک عدد موشک کاتیوشا، سی – چهل کیلو مواد منفجره داره. این موشک حدودا دو متری، اگر بر روی تانک فولادی 60 تنی اصابت کنه، اون رو له و ذوب می کنه. اگر بخوره توی سقف یه خونه چهار طبقه، سقف و زمین و صاحب خونه رو به هم می دوزه!

عملیات کربلای 5 در سه راه مرگ شلمچه، حدود 10 قبضه کاتیوشا که هر کدام 40 موشک دارند، یعنی 400 موشک 40 کیلویی معادل 000/16 کیلو مواد منفجره، بر روی یک خاکریز 500 متری می ریختند!
حالا شما حساب کنید انفجار 400 موشک بر روی اعصاب و روان رزمندگانی که آن جا بودند، چه تاثیری می گذاشت؟!
مگه مویرگ ها و اعصاب انسان از تانک فولادی محکمتره؟!

وام می خواست. پنجاه هزار تومان تا چند روزی زندگیش رو سرو سامون بده.
ندادند. یعنی گفتن:
- درصد جانبازیت پایینه، بهت تعلق نمی گیره!
التماس کرد، خندیدند!
خواهش کرد، تمسخر دید!
"خب بیشتر می جنگیدی، یه چندتایی تیرو ترکش می خوردی، تا امروز درصدت کم نباشه بتونی وام و ماشین و ... بگیری.

و او فقط حرص خورد، لب گزید و چشمانش از اشک پر شدند.
با عصبایت، دهانش را برد دم گوش مسئول مربوطه و گفت:
"ببین برادر عزیز، من دیگه خسته شدم. شرمنده زنم و این دختر 13 سالمم. دارم داغون میشم. به خدا اگه بهم وام ندین، میرم خودمو می کشم."
و آن رئیس دلسوز! فقط خندید و طوری که همه حاضرین در اتاق بشنوند، با خنده گفت:
- خودکشی می کنی؟ خب بکن. خودتم بکشی، وام بهت تعلق نمی گیره. خب حداقل همون توی جنگ خودتو می کشتی که یه چیزی به خونوادت برسه ...
و همه زدند زیر خنده.

دست دخترش را گرفت و از بنیاد خارج شد.
دخترک 13 ساله را سپرد به کسی و رفت جلوی مجلس، گیر دادند که از این جا رد شو، و شد.
رفت در میدان حُرّ. میدان آزادگی و آزادی!

رفت بالا، طناب را محکم بست، نگاهی به جماعتی که با تعجب او را می نگریستند، انداخت، بعضیا می خندیدند. فکر می کردند فیلمبرداریه!
هیچکس جلو نرفت. حتی برای پرسیدن این که چه خبره!

آویزان شد. افتاد.
مردم تعجب کردند.
قرار بود فیلم باشه! ولی هیچکس نگفت پس فیلمبردار و صدابردار کو؟!

ساعتی بعد، پیکر بی جان را که پایین کشیدند، تکه کاغذی در مشتش بود. به زور که دستش را باز کردند، دیدند روی کاغذ مچاله شده نوشته:
"حالا دیگه شرمنده نگاه های دختر سیزده سالم نیستم!"