حمید داوود آبادی در فیسبوک نوشت:

 


سه بار با دیدن رقص دیگران، سوختم و گریستم!
صحنه اول متعلق به فیلمی مستند بود از اردوگاه اسرای مفقود ایرانی که جنایتکاران صدامی، به آنها وعده داده بودند که اگر برقصید، اجازه می دهیم نامتان در لیست اسرای صلیب سرخ ثبت شود. و تعدادی بالاجبار پذیرفتند. چون تا زمانی که در لیست اسرای صلیب سرخ ثبت نشده بودند، هر بلایی بعثی ها سر آنها می آوردند و حتی تعدادی را مظلومانه به شهادت رسانده بودند. زدند و رقصیدند ... (بعدها آن فیلم مستند و تلخ را که به مسعود دهنمکی دادم، شد دستمایه ساخت فیلم اخراجی های 2)
صحنه دوم رقص تعدادی از جانبازان اعصاب و روان در آسایشگاه ... بود. دور هم نشسته بودند و الکی خوش، می زدند و می رقصیدند که ما فراموششان کنیم!
صحنه سوم هم که جاتون خالی، شب جمعه رفته بودیم عروسی دختر همسایمون.
اوووووه چه بزن و برقصی بود توی مردونه تالار!
وسط عروسی، یه دفعه گریه ام گرفت.
نه. یاد شهدا و جنگ و ... نیفتادم.
شوهرخواهر عروس، یه جانباز خیلی باحاله که باهاش رفیقم. جانباز اعصاب و روان. حالش خیلی داغونه. از آسایشگاه آورده بودنش عروسی بلکه شاید کمی حالش بهتر بشه.
وقتی جوونا داشتن وسط سالن می رقصیدن، یه دفعه بلند شد. شاید دورو بریهاش ترسیدند که قاطی کنه و مجلس رو بریزه به هم.
خب حق هم داشتند. وقتی قاطی می کنه، هیشکی رو نمیشناسه.
بلند شد رفت وسط حلقه، به داماد که نزدیک شد، آروم دستهاش رو از هم باز کرد، سعی کرد با اون همه درد و حال خرابش بخنده، دستهاش رو چرخوند، چند لحظه زور زد، بدنش رو تکون داد که مثلا داره می رقصه.
رفت جلوی داماد، شاباش رو بهش داد و تبریک گفت.
وقتی زیر بغلش رو گرفتن و آوردن روی صندلی نشوندنش، یه لبخند قشنگی روی لباش بود که حاکی از رضایت دلش داشت.
چیکار میتونستم بکنم جز گریه؟
تا حالا فکر نمی کردم با دیدن رقص دیگران گریه ام بگیره!

سه بار با دیدن رقص دیگران، سوختم و گریستم!