مهتـاب از زاهـــدان شماره مطلـب منتشـر شــده در طـرح فراخــوان حجاب بانوان ایرانی : 41

 


سلام به همـگی

از کجــا شروع کنــم نمـیدونم ولی قراره از چــادرم بگم…!
اولین چیزی که از چـادر سرکــردن یادم میـاد این بـود که بابــام گفـت الان که داری میـری دبیرستــان بایـد چـادر بـپوشی و من نمیدــونم چرا اما با چادر مخــالف بودم! مانتویی بودن یا به قول خودم باکلاس بودن رو دوسـت داشتــم. با مامــانم حـرف زدم که بابـام رو راضی کنه که من نمیتــونم چـادرمو نگــه دارم بابا هم راضی شـد ولی مدرسـه ای که می رفــتم چادر اجـبـاری بود ومن به اجبار چــادر می پوشیـدم و چون چادر دوست نداشتم یا روی دستــم بود یا دورم بود.
چندسالی به همین منــوال گذشـت تا دبیــرستان تمـوم شد و دانشـگاه قبـول شدم خـودم برای ثبت نام رفتــم خیلی راحت مثل همیشه با تیپ ساده خودم با شلــوار لی مانتو و مقنعه رفتـم ثبت نام کردم و اومدم بابام بهــم گفت که حالا بزرگ شدی و دانشگاه میری باید با چادر بری تا راحت تر باشی ؛  منم یه جورایی چون خودم از قبل به بابــا قول داده بودم که وقتی رفتم دانشـگاه چــادری بشم پس قـبــول کـردم مقنعه ام رو جلو نکشـیدم فقط یه چادر عربی سرم کردم و رفتم دانشــگاه ؛ چنـد ماهی به همـین منــوال گــذشت تا این که تصمیـم گــرفتم چـادرمو عوض کنم این دفعه رفتم یه چـادر دانشجویی خریدم فرداش که خواسـتم برم دانشـگاه چادر جدیدمو سرم کردم موهامم جـمع کردم و با حجاب کامل رفتم. وقتی رفتم همه یه جوری نگام می کردن چون واسشون تازگی داشت بچه ها کلی ازم تعریف کردن که خوشـگل شدم ولی جدا از تعریف بچه ها خودم احساس بهتری داشتم احساس غرور،امنیت و اینکه کسی دیگه جرات نداره بهم نگاه بد کنه.
از اون روز به بعد همه یه احترام خاصی واسم می ذاشتن ولی فقط چادرم مخصوص دانشگاه بود و بیرون چادر نمیپوشیــدم.
بهمن سال ۹۰ بود که یه شب خبر خیلـی خوبی بهــم رسید که برای بعد از عید به سفر حج مشرف می شدیم…
خبرو شنیدم رفتم از خدا تشکر کردم به خودم قول دادم که حالا که خدا منو طلب کرده باید یه کاری کنم که ازم راضی باشه به خودم قول دادم که دیگه چادر رو کنــار نذارم وقتی با چادر بیرون میرفتم احساس میکردم چیزی ازم مواظبت میکنه تازه اونجا بود که فهمیدم فقط توی دانشگاه حـجاب لازم نیست توی جامعه هم بهش نیاز دارم و از وقتی اینجوری فکــر کردم دیگه چادرمو کنار نذاشتم خوشحالم که خودم کم کم متوجه ضرورت حجاب وچادر برای خودم شدم همون موقع ها بود که با دوستام تصمیم گرفتیم بریم راهیان ولی زمان ثبت نام فقط ۲نفرمون تونستیم اسم بنویسم و بعد زمان قرعه کشی فقــط اسم من دراومد...
اول دو دل بودم که برم یانه. چون واسم سخت بود چون تا حالا تنهایی مسافرت نرفته بودم از همه بدتر این که هیچکس از بچه ها و دوستانم باهام نبودن و منم هیچکس رو نمیشناختم….
خلاصه باتشویق های خواهرم و یکی دیگه از دوستان که هر دو تجربه این سفر رو داشتن به منم توصیه کردن که به این سفر برم و من هم تصمیمم رو گرفتم و رفتم ….
حال و هوای اونجا اصلا توصیف کردنی نیست واقعا نمیشه توی واژه ها بیانش کنم خیلی خوب بود و خیلی…
تازه اونجا شهدا رو شناختم وفهمیدم که تک تک ماها چقدر مدیونشونیم مدیون شهدا و رزمندگان و جانبازان….
اونجا تازه رهبرمو شناختم تازه فهمیدم باید ازش پیروی کرد وفهمیدم چادری که الان روی سرمه چقدر حرمت داره و چقدر مهمه….
خلاصه سفر راهیان که واسم پر از خاطرات تلخ و شیرین بود تمتم شد توی راه برگشت رفتیم شیراز رفتیم شاهچراغ زیارت تا حالا نرفته بودم زیارت شاهچراغ اولین بار بود ولی خیلی خوب بود سبک شده بودم خیلی…

برگشتیم زاهدان چند روز بعدش همراه خانواده رفتیم مشهد دیگه چادرمو کنار نذاشتم بعدشم که ۲۲فروردین رفتیم حج از فضای معنوی وحال و هوای اونجا هم نمیشه بگم فقط میگم انشاالله هرکسی آرزو داره که بره خدا خودش کمکش کنه تا به آرزوش برسه بعد از این سفره پر از خاطره کلی از خدا تشکر کردم که در عرض۲ماه منو به ۴جا از بهترین مکانهای معنوی دعوت کرد و من الان به چادرم افتخار میکنم.

 

S  M  S  :  ۳۰۰۰ ۲۸ ۲۸ ۳۸                      E – mail  :    info@javanenghelabi.ir

 

بـرای مشـاهده بقیـه خاطــرات بر روی مستطیــل زیر کلیک کنید :

javanenghelabi - banovan

 

بـرای مشــاهده بهترین ، جــذاب ترین و پربحـث ترین خـاطرات بر روی مستطیــل زیر کلیک کنید : 

javanenghelabi - khaterat 23

 

در پایان از کلیه دوستان و خوانندگان عزیز تقاضا داریم که حتما نظرات خود را درباره این خاطره بیان کنند

درضمن بازهم از کلیه بانوان عزیز تقاضا داریم که خاطرات چادری شدن یا چادری نشدن خودشان را بصورت ایمیل یا کامنت همراه با نام کوچکشان و نام شهرشان و درصورت وجود نام وبلاگ شان برای ما ارسال کنند تا منتشر کنیم.

برای دریافت اطلاعات بیشتر  بر روی عکس زیر کلیک کنید :

javanenghelabi - ba hejab 15