خاطـره 20 | ماجــرای چـادری شــدن

شماره مطلـب منتشـر شــده در طـرح فراخــوان حجاب بانوان ایرانی : 28

گاهی باید بـرای بعـضی چــیزها تاوان سنگین پرداخت

تازه آنـوقت است که احسـاس بـندگی میکنی


توی یه خانواده ی مذهبی بزرگ نشده بود، حتی الان هم که سنی ازش گذشته، هنوز از این مطلب رنج میبره، هنوز هم نمیتونه برای چاق کردن روحیه اسلامی پای منبر بره تا احساس زنده بودن کنه. همیشه حسرت داشتن یه خانواده همراه و هم دل رو داشته.خانواده ای که بتونه در کنار اونها محرم ها و رمضان ها، کمیل ها و ندبه های به یاد ماندنی رو در فضایی روحانی تجربه کنه.

 

javanenghelabi - hejab 104

همیشه دوست داشت بتونه راحت و بی دروغ بره نمازجمعه یا جاهایی که میتونست حداقل چند صباحی خودشو از خودش راضی نگه داره. همیشه توی خونه ای که همه چیز بود جز خدا احساس کمبود میکرد. جای چیزی تو زندگیش خالی بود. تا اینکه یه روز فهمید اونی که جاش خالیه خداست.اولین باری که چادر پوشید سال چهارم دبستان بود تق و لق می پوشید، خانواده هم جدی نگرفته بودن فکر میکردن یه احساس کودکانست تمام میشه میره پی کارش، تا سال اول راهنمایی که پا کرد تو یه کفشو به دروغ گفت مدرسه گفته چادر اجباریه و باید حتما بپوشید. البته مجلس اون روزا یه طرحی داده بود که “دانش آموزان و آموزش پرورشیها باید چادر بپوشند” اما تصویب نشد. اینقدر اصرار کرد تا پدر اجازه داد. مادر براش چادر بدوزه. دیگه مرتب چادر سرش بود در هیچ شرایطی هم حاضر به در آوردنش نبود. تو یه خانواده ی پرجمعیت مردسالار بزرگ شده بود، پدر و چند برادر که هر کدام برای خود فرهنگ لغتی داشت و او مجبور به اطاعت از همه ی آنها.
برای کنار گذاشتن چادر خیلی تحقیر شد، خیلی کتک خورد، خیلی عذاب کشید. دوره دبیرستان را تقریبا هر روز با سر و صورت چنگ انداخته مدرسه میرفت. مدرسه شده بود برایش ایمن ترین مکان. زنگ آخر دلش پر از غصه میشد که باید دوباره برگردد خانه ای که هیچ کس منتظرش نبود، یا اگر هم منتظر بودن، دلیلش زخم زبان و توهین کردن به چادرش و اشخاصی بود که او دوستشان میداشت. هیچ وقت اجازه نداده بود در مدرسه کسی بفهمد که مشکل دارد.
تا این که یک روز دبیر عربیشان که خیلی دوستش داشت، یه گوشه از حیاط مدرسه تنها گیرش آورد و گفت: مدرسه میخواد برات یه چادر بخره و اشاره کرد به چادرش که از روی بازوی دست راستش به شکل بدی سوخته بود “جنس چادرای اون موقع مثل الان نبود زود چروک میشد و باید حتما اتو میشد” و برای کسی با آن حجاب محکم، بسیار جلب توجه میکرد.گفت خوب نیست با این چادر تردد کنه. و مدرسه تصمیم داره از پولی که برای کمک به فقرای مدرسه جمع شده، برای او چادر تهیه کنه.
دلش عجیب شکست. دنیا روی سرش خراب شد. بی اختیار اشک قلمبه قلمبه از چشم هاش فرو می افتاد. خانواده ی اون ندار نبود، اما برای اینکه چادر رو کنار بگذاره براش تهیه نمی کردن. آن وقت مدرسه فکر میکرد فقیر است. داغون شده بود، نفسش بالا نمی آمد. از آن به بعد حتی دیگه توی مدرسه هم احساس آرامش نمی کرد. 
به مادرش قضیه را نگفته بود، تا همین چند سال پیش. میگفت، اون موقع میگفتم فایده ای نداشت، فقط جو خونه بدتر از قبل میشد و مادرش به دردسر میفتاد. 

javanenghelabi - hejab 102

اون روزا با تمام سختی هایی که داشت، براش احترام برانگیزه. میگه اون روزا خدارو با تمام وجود احساس میکرد. باهاش حرف میزد، درددل میکرد، نامه مینوشت براش، گریه میکرد.گریه گفتم، هر شب متکاش از اشک خیس خیس بود، واسه این که کسی صدای گریشو نشنوه ملحفه رو تا جایی که میشد تو حلقش فرو میداد. هر چند زیاد طول نکشید بی صدا گریه کردن رو یاد بگیره.
هر روز کبود و خونین بود، خیلی موقع ها چادرشو پنهان میکردن تا بی چادر بیرون بره، وقتی میدیدن فایده نداره و مدرسه نمیره، دوباره پسِش میدادن. میگه، خوبی اون روزا این بود که، خدا تو تمام لحظات زندگی باهاش بود. حسش میکرد، با تمام وجود. به خاطر اعتقاد به پوشیدن چادر خیلی عذاب کشید و تمام زندگیش تحت الشعاع این قضیه قرار گرفت، اما میگه پشیمون نیست چون چادر سیاست، دیانت و اعتقادش بود و باعث نزدیکی بیشترش به خدا.

خانوادش الان دیگه اونقدرا مخالف نیستن، خیلی تلاش کرد تا تونست اوضاع خونه رو تغییر بده. الان سه تا خواهر دیگش به راحتی چادر میپوشند با حجاب کامل؛ و مردای خونه، اعتقاداتشون بهتر شده. نماز می خونن و روزه میگیرن. خیلی طول کشید اما شد. تو تمام این سالها تنها دوستش خدا بوده. میگه اصلا خود خدا، ارتباط مستقیم با تربیت اسلامیش داشته، اونی که توی خونه خودشون از همه جا غریب تر بوده.

 

 

S  M  S  :  ۳۰۰۰ ۲۸ ۲۸ ۳۸                      E – mail  :    info@javanenghelabi.ir

 

بـرای مشـاهده بقیـه خاطــرات بر روی مستطیــل زیر کلیک کنید :

javanenghelabi - banovan

 

بـرای مشــاهده بهترین ، جــذاب ترین و پربحـث ترین خـاطرات بر روی مستطیــل زیر کلیک کنید : 

javanenghelabi - khaterat 23

در پایان از کلیه دوستان و خوانندگان عزیز تقاضا داریم که حتما نظرات خود را درباره این خاطره بیان کنند

درضمن بازهم از کلیه بانوان عزیز تقاضا داریم که خاطرات چادری شدن یا چادری نشدن خودشان را بصورت ایمیل یا کامنت همراه با نام کوچکشان و نام شهرشان و درصورت وجود نام وبلاگ شان برای ما ارسال کنند تا منتشر کنیم.

برای دریافت اطلاعات بیشتر  بر روی عکس زیر کلیک کنید :

javanenghelabi - ba hejab 15