چادر
چادر


روزی که مـامـانم هرکــاری کـرد منصـرفم کنـد ، نشد که نشد!!

عمـــاره از اهــواز شماره مطلـب منتشـر شــده در طـرح فراخــوان حجاب بانوان ایرانی : 19

 


چادر پوشیدن را از کلاس چهارم ابتدایی شروع کردم.

معلم کلاس چهارم ابتدایی ام را خیلی دوست داشتم. او هم مرا دوست داشت و این را از رفتارش می فهمیدم. خانمی خوش حجاب و بسیار مهربان بودند و پایبند به اخلاقیات. همان روز اول مدرسه قبل از اینکه بفهمم قرار است معلممان باشد، در نمازخانه ی مدرسه با او آشنا شدم، وقتی منتظر نشسته بودم تا اذان تمام شود و نماز ظهرم را بخوانم. نمازم که تمام شد خانم معلم جوان که کنارم نشسته بود با لبخند پرسید: کلاس چندمی؟ انگشت اشاره ام را بالا گرفتم و چهار انگشت دیگر را در هم جمع کردم و با حرکتی سریع روی دو زانو نشستم و هم زمان با دست چپ حلقه مویی را که بی اجازه از مقنعه ی مشکی ام، به بیرون سرک می کشید را به داخل هل دادم و با لحنی کودکانه گفتم : خانوم اجازه، چارم!! بعد نفسی را که در سینه حبس کرده بودم آزاد کردم و گفتم : خانوم اجازه، شما خانوم چندمیا هستین؟ خانم معلم انگشت اشاره ام را که هنوز در هوا سرگردان بود را گرفت و دستم را میان دو دستش قرار داد و کودکانه گفت: خانم اجازه شما چرا اینقد بااااااااا نمکی؟ اینقدر جذاب گفت که بی ملاحظه ی حضور خانم معلم لبم به خنده باز شد آنقدر که به قول داداش سجادم جا کولریم (جای خالی دندان روی لثه) پیدا شد!!

خانم معلم ادامه داد من خانوم ، خانوم خشکلام. دوس داری خانومت باشم؟ من که از شادی دلم می خواست بی هوا بغلش کنم، گفتم آره که میخوام. خانم معلم دوباره لبخند زد و دستم را در دستش فشرد و گفت: نازگل خانم یه شرط داره….
بی تعقل گفتم قبول

گفت تو که نمیدونی چی میخوام بگم، صبر کن باید به سوالمو جواب بدی!

آرام مثل بچه های خوب نشستم و چشم به دهان خانم معلم دوختم که چه می پرسد

پرسید : کی نماز خوندن رو بهت یاد داده؟ گفتم مامانم

باز پرسید: واسه چی نماز میخونی؟ شانه هایم را بالا انداختم و لبم را جمع کردم و گفتم آخه مامانم گفته خدا اینجوری بیشتر دوسم داره

خانم معلم ذوق زده گونه ام را بوسید و من از خجالت گونه هایم صورتی شد.

کلاس که رفتم منتظر ماندم تا ببینم معلمم چه کسی است، وارد که شد چشم هایم از شادی برق زدند.

آنقدر دوستش داشتم که به تنها چیزی که فکر می کردم جلب نظر ایشان بود. دو سه ماه بعد در همین راستا هر دو پایم را به زور در یک کفش کردم و به مادرم گفتم من چادر می خوام. بیچاره مادرم هر کار کرد منصرفم کند نشد که نشد. آنقدر خودم را به زمین و در و دیوار زدم تا مادر موافقت کرد چادر خودش را برایم اندازه کند و اگر من از خودم لیاقت نشان دادم و توانستم به خوبی چادر سرم کنم و آن را مهار کنم، برایم یک قواره چادری بخرد و ما بشویم یک خانم کوچولوی چادری.

فردای اون روز وقتی با چادر طرح دار کوتاه شده ی مامان وارد کلاس شدم ( البته چون نمی توانستم چادرم را خوب بگیرم دیر به مدرسه رسیدم و خانم معلم کلاس آمده بود) خانم معلم نگاه معنی داری کرد و در جواب اجازه گرفتنم برای ورود به کلاس گفت بفرمائید خاااااااااانوم

هنگام ورود به کلاس به زور خودم را از نگاه های متعجب و پر از سوال بچه های کلاس به خصوص نازنین و افروز که به اصطلاح یار قار ما بودند و همه ی جیک جیکمان با هم بود رهاندم و چون عاطفه سر جای من نشسته بود بی درنگ روی نیمکت ته کلاس خزیدم و در آغوش نیمکت جای گرفتم.

درس علوم که تمام شد خانم معلم دوست داشتنی ما امر کرد تمرین ها را حل کنیم و خودش به ته کلاس آمد و کنار من روی نیمکت نشست و گفت: خانوم خانوما نمکدون شدیا!!! خوشکل بودی خوشکل تر شدی. لبخند رضایتش را که دیدم قند توی دلم آب شد، انگاری تمام دنیا را در همان لبخند خلاصه کرده بودند و یک جا به من داده بودند.

بعد از آن چادر یک خط در میان با من بود تا سال اول راهنمایی که به ثبات رسید و دیگر هیچ وقت از من جدا نشد.

تا چند سال بعد از آن با خانم معلم مهربان کلاس چهارم آ ارتباط داشتم تا اینکه بعد از ازدواجش با یک جانباز شیمیایی، برای درمان وی عازم تهران شدند و همان جا ماندگار. او رفت و ارتباطمان قطع شد اما چادر برای همیشه با من ماند و داشتنش را مدیون روش های تربیتی خانم معلمی هستم که در کلاس هر کدام از شاگردانش فکر می کردند آنها را بیشتر از بقیه دوست دارد و بیش از ۹۰ درصد بچه های کلاس دیروز چهارم آ، محجبه های امروزند و همه او را مسبب یافتن مسیر درست زندگی شان می دانند.





S M S : ۳۰۰۰ ۲۸ ۲۸ ۳۸ E – mail : info@javanenghelabi.ir

http://javanenghelabi.ir/?p=2919